
مهمان داشتيم و برق خانه قطع شده بود، كساني ديگر هم پشت در مانده بودند؛ بنده خداها كلي به دركوبيدند تا ما را از رسيدن خود با خبركند.در اتاق اما شورو شوق ديگري برپا شده بود كه اجازه نميداد صدا به صدا برسد.
متين كوچولو راروي پتو گذاشته بودند روي زمين و قربانش بروم با بلند كردن پاهايش و گرفتن سرانگشتان پايش با دست به پهلو چرخيد وبه شكم روي زمين قرار گرفت.
اين اتفاق موجي از شوروشعف را در خانه ما به راه انداخت. همسرم، خاله مسعودهاش، خالههاي سيد متين وباجناقم هر كدام به شكلي شادي خود را نشان دادند.
خاله نرگس؛ كوچكترين خاله سيدمتين كه تا چندي پيش حضور او در ميهمانيها و شيرين زبانيهايش سرگرممان مي كرد متين را از روي زمين بلند كرد و چند تا ماچ آبدارازش گرفت.
برق رفته بود و خانه ما در تاريكي غروب نور كم سوي شمعها روشن مي كرد و من به ياد اين شعر از مولانا افتادم كه ميفرمايد:
خاله نرگس؛ كوچكترين خاله سيدمتين كه تا چندي پيش حضور او در ميهمانيها و شيرين زبانيهايش سرگرممان مي كرد متين را از روي زمين بلند كرد و چند تا ماچ آبدارازش گرفت.
برق رفته بود و خانه ما در تاريكي غروب نور كم سوي شمعها روشن مي كرد و من به ياد اين شعر از مولانا افتادم كه ميفرمايد:
ميچرخم و ميگردم و مينوشم از اين جام
بـي خود شـده از خويشم و از گـردش ايـام
بـي خود شـده از خويشم و از گـردش ايـام
1 نظرات:
مبارك است ان شاء الله
ارسال يک نظر