چهارشنبه ۶ فوریهٔ ۲۰۰۸

مي چرخم و مي گردم و مي نوشم از اين جام...

مهمان داشتيم و برق خانه قطع شده بود، كساني ديگر هم پشت در مانده بودند؛ بنده خداها كلي به دركوبيدند تا ما را از رسيدن خود با خبركند.
در اتاق اما شورو شوق ديگري برپا شده بود كه اجازه نمي‌داد صدا به صدا برسد.
متين كوچولو راروي پتو گذاشته بودند روي زمين و قربانش بروم با بلند كردن پاهايش و گرفتن سرانگشتان پايش با دست به پهلو چرخيد وبه شكم روي زمين قرار گرفت.
اين اتفاق موجي از شوروشعف را در خانه ما به راه انداخت. همسرم، خاله مسعوده‌اش، خاله‌هاي سيد متين وباجناقم هر كدام به شكلي شادي خود را نشان دادند.
خاله نرگس؛ كوچكترين خاله سيدمتين كه تا چندي پيش حضور او در ميهماني‌ها و شيرين زباني‌هايش سرگرم‌مان مي كرد متين را از روي زمين بلند كرد و چند تا ماچ آبدارازش گرفت.
برق رفته بود و خانه ما در تاريكي غروب نور كم سوي شمع‌ها روشن مي كرد و من به ياد اين شعر از مولانا افتادم كه مي‌فرمايد:
مي‌چرخم و مي‌گردم و مي‌نوشم از اين جام
بـي ‌خود شـده از خويشم و از گـردش ايـام

يك روز تاريخي براي متين كوچولو

ديشب يه خاطره به يادماندني و شيرين براي ما و سيد متين شكل گرفت. از دو سه هفته پيش دكتر خوش نيت به ما گفته بود كه با وجود اينكه سيد متين هنوز وارد شش ماهگي نشده است اما مي‌توانيم دادن غذاي به او را شروع كنيم. به اين ترتيب ما طي مراسمي آئيني نخستين لعاب برنج را براي متين كوچولوآماده كرديم و بعد از صاف كردن به او داديم.
متين با كمال علاقه آميخته به تعجب و ميل اين غذاي جديد را خورد و خدا را شكر مشكلي برايش پيش نيامد.
در اين لحظات من خيلي به وجد آمده بودم و غبطه خوردم كه چرا دوربين فيلمبرداي دم دستم نبود كه اين لحظه تاريخي را شكار كنم.افسوس...
اون موقع با خودم مي گفتم يه روز هم من وقتي خردسال بودم خوردن لعاب برنج را آغاز كردم و پدر و مادرم چنين حسي داشتند.
من از هفته قبل از اين محصولات و فرآورده‌هاي نستله را كه براي نوزادان توليد شده خريده بودم كه دكتر خوش نيت توصيه كرد ندهيم به سيد متين و بهتر است اولين خوراكي‌هاي متين كوچولو را خودمان در منزل تهيه كنيم.