پنجشنبه ۱۸ فوریهٔ ۲۰۱۰

بابایی ، پس کجایی؟!


سید متین چشم انتظار پدر

ديوار خونه پر از عكس باباس. شب ها قبل از خواب هميشه شعر كتاب خوني بابا چه مهربونه لالايي مي شه اما مگه مي شه با اين چيزها جاي خالي بابا پر بشه؟
مگه مامان مي تونه مثل بابا با اون زورش منو بالا پرت كنه و باهام بازي كنه؟
چرا مامان از چشاش آب مياد هر وقت من مي گم بابا بيا بابا بيا؟ مگه خودش بهم اين شعرو ياد نداده كه با آهنگ خوشگل بخونم.
دوست دارم تو خيابون برم بغل مامان اما اون همش خسته مي شه! اگه بابا بود هيچ وقت بهم نه نمي گفت و بغلم مي كرد.
بابا همش تو تلفنه اونم در حد يه سلام...... چرا نمياد بغلم كنه و بوسم كنه.

دلم مي خواد مثل قبلنا تو بغلش بخوابم برام شعر من كه فرزند اين سرزمينم بخونه تا خوابم ببره!!!!!
يه وقتايي با مامان يه جايي مي ريم كه من خيلي بدو بدو مي كنم و بازي مي كنم بعد مي ريم تو يه اتاقي كه كلي پنچره داره و بابا پشت شيشه نشسته و برام شكلك در مياره نمي دونم چرا نمياد اين ور بغلم كنه. هرچي مي خوام برم پيشش اين شيشه هه نميذاره. از چشاي مامان هم هي اشک مياد.
چند وقته مامان منو يه جايي مي بره كه يه عالمه بچه هست دوست ندارم برم كوچشو مي شناسم . از سر كوچه هي مي گم نه نه نه مامان هي مي پرسه چي نه عزيزم..... يعني نمي فهمه منظورم چيه؟ خوب نمي خوام برم اونجا مي خوام پيش مامان بمونم. اما مامان همش مي گه بايد بره سركار و من بايد با ني ني ها بازي كنم.

از وقتي بابا رفته مامان همش مي ره بيرون و تنهام مي ذاره دير مياد و وقتي مياد باز هم از چشاش آب مياد.
بعد از اينهمه وقت بابا هنوز نيومده و حالا مامان هم منو يه عالمه وقت ميذاره اونجا كه ني ني ها هستن. يعني دوستم ندارن؟ نمي دونم مامان كه همش مي گه خيلي دوستم داره. بعضي وقتا هم كه مي رم پيش بابا و بغلم مي كنه اونم همينو مي گه.اين بار كه رفتيم اونجا كه بابا پشت شيشه بود مامان همش التماس مي كرد نمي دونم چرا اما من گريه كردم و دستشو كشيدم كه بريم پيش بابا. و مامان هم منو برد.
وقتيي بابا رو ديدم،بغلم كرد و بعدش كلي دنبالم دويد و باهام بازي كرد. دستمو كشيد روي صورتش يه عالمه مو داشت منم خوشم اومد دوباره نازش كردم و براي شيطوني زدم تو سرش؛ آخه اون موقع رو دوشش بودم ... .

چقدر بهم خوش گذشت اما نمي دونم چرا آقای اخموی بد اخلاق كه اون جا بود داد زد و بابا رو فرستاد اون طرف و بابا رفت. چرا بابا با ما نيومد يا چرا منو با خودش نبرد. مي خواستم باهاش برم گريه هم كردم اما فایده نداشت مامان منو برد. كاشكي بابا دوباره برگرده. دلم براش تنگ شده. هر وقت امير حسينو مي بينم كه بغل باباش مي ره دلم يه جوري مي شه و يواشكي نگاش مي كنم. دلم بابامو مي خواد. كاشكي بياد... .