وقتي در باز شد دوئيدم بيرون و بابا رو پيدا كردم دوستش بغلم كرد اما من خودمو تو بغل بابا انداختم. بابا بوسم كرد و باز برام شعراي هميشگي رو خوند.الان ديگه هر روز دلم براي بابا تنگ مي شه اون موقعا كه بابا تازه رفته بود فكر مي كردم منو دوست نداره و رفته اصلا به مامان چيزي نمي گفتم وقتي هم كه مي ديدمش باهاش قهر مي كردم راستش اصلا قيافه اش يادم نمي اومد باهاش حرف نمي زدم و مي پريدم بغل مامان. اما الان دوست دارم همه اش پيشش باشم.
مامان منو خيلي گردش مي بره و باهام بازي مي كنه. كاشكي بابا زودتر بياد مامان مي گه گلا تو عيد در ميان و همه جا تازه و نو مي شه و ما بايد بريم خريد لباس نو؛ اما بابا نيست دلم مي خواد بابا باشه و اون برام لباس بخره و منو ببره پارك.
مامان مي گه من خيلي بزرگ شدم. بابا هم همينو مي گه اما بابا كه نيست ببينه. دلم بابامو مي خواد. كاشكي بياد كايشكي بياد... .
در این باره بخوانید:


0 نظرات:
ارسال يک نظر