شنبه ۲۷ فوریهٔ ۲۰۱۰

بابا ، چرا پشت شیشه ای؟!


هفته پيش دوباره رفتيم ديدن بابا. چقدر طول مي دن تا بابامو بهم نشون بدن . هرچي دست مامانو مي كشيدم تا درو باز كنه و برم پيش بابا نمي اومد و مي خواست سرمو گرم كنه اما من مي فهميدم الكي بازي مي كنه..... با مامان رفتيم دم در بزرگه يه عالمه در زدم و بابايي رو صدا كردم اما در بسته بود گريه هم كردم اما فايده اي نداشت يه آقايي اونجا نشسته بود كه مامان مي گفت اين آقا بايد درو باز كنه اما اصلا به من نگاه نمي كرد.
وقتي در باز شد دوئيدم بيرون و بابا رو پيدا كردم دوستش بغلم كرد اما من خودمو تو بغل بابا انداختم. بابا بوسم كرد و باز برام شعراي هميشگي رو خوند.الان ديگه هر روز دلم براي بابا تنگ مي شه اون موقعا كه بابا تازه رفته بود فكر مي كردم منو دوست نداره و رفته اصلا به مامان چيزي نمي گفتم وقتي هم كه مي ديدمش باهاش قهر مي كردم راستش اصلا قيافه اش يادم نمي اومد باهاش حرف نمي زدم و مي پريدم بغل مامان. اما الان دوست دارم همه اش پيشش باشم.
مامان منو خيلي گردش مي بره و باهام بازي مي كنه. كاشكي بابا زودتر بياد مامان مي گه گلا تو عيد در ميان و همه جا تازه و نو مي شه و ما بايد بريم خريد لباس نو؛ اما بابا نيست دلم مي خواد بابا باشه و اون برام لباس بخره و منو ببره پارك.

بابا خيلي باهام بازي مي كنه. اين هفته كه رفتيم ديدن بابا بهم دوتا عروسك داد. خيلي قشنگه دوست دارم هميشه دستم باشه و هر وقت مامان بهم مي ده مي گم بابا مامان دوباره از چشاش آب مياد و ميخنده و ميگه آره عزيزم بابا. بابا به اين عروسك ها گفته تو رو ببوسن و مواظبت باشن تا اون بياد. كاشكي بابا بياد. دلم براش تنگ شده خيلي زياد.
مامان مي گه من خيلي بزرگ شدم. بابا هم همينو مي گه اما بابا كه نيست ببينه. دلم بابامو مي خواد. كاشكي بياد كايشكي بياد... .

در این باره بخوانید:

هشت سال زندان بدون ملاقات با فرزند برای مسعود لواسانی