پنجشنبه ۱۱ مارس ۲۰۱۰

عید اومد ، بهار اومد، بابایی نیومد!

بابای منو آزاد کنید؟

دلم براي بابايي تنگ شده. همه باباها دارن ميان خونشون اما باباي من هنوز نيومده. چند روز پيش يه دختر خوشگلي اومده بود خونمون كه باباش تازه اومده بود پيشش.
مامانشم همينطور. برام يه قطار گنده آورد.دوتايي با هم بازي كرديم. شنيدم كه اون آقا به مامانم مي گفت قول دادن براي عيد به همه مرخصي يا آزادي بدن آقا مسعود هم ان شاء الله مياد خونه. حالش كه اونجا خيلي خوبه و مشكلي نداره فقط دلتنگ شما و متينه. بابا دلش براي من تنگ شده! اگه دلش تنگ شده چرا نمياد منو ببينه؟ نمي تونم از مامان بپرسم. حرف منو كه نمي فهمه براي همين هم نگرانم كه فكر كنه من كلا هواسم نيست و نمي فهمم. اما من خيلي چيزا رو مي فهمم. مي دونم هر وقت مي گم بابا بيا مامان چشاش پر آب مي شه پس نمي گم. يه وقتايي خودش گير مي ده مي گه بگو منم مي گم و باز ناراحت مي شه.

چند وقته مي رم يه جايي كه نينا جون با ني ني هاي ديگه اونجان. صبح هر چي گريه مي كنم مامان به حرفم گوش نمي كنه و منو مي ذاره و مي ره. دلم نمي خواد برم بابا كه رفته مامان هم منو مي ذاره اينجا. يعني منو دوست ندارن.نمي دونم.... مامان هميشه مي گه منو خيلي دوست داره و براي اينكه با ني ني ها بازي كنم منو مياره اينجا.
كاش دوباره مثل قبل تو خونه پيش مامان و بابا باشم و بازي كنم. مامان مي گه اگه بابا براي عيد نياد ما ميريم اونجايي كه هست و پشت درش مي شينيم تا بياد. مي گه بابا دلش براي ما تنگ شده اما نمي تونه خودش بياد بايد آقا اجازه بده تا بتونه بياد.
وقتي امير حسين مي ره بغل باباش و باهاش بازي مي كنه بهش نگاه مي كنم. دست خودم نيست بعد كه به مامانم نگاه مي كنم مي بينم داره با ناراحتي منو نگاه مي كنه و بعد مياد بغلم مي كنه و منو مي بوسه.

يه هفته ديگه عيده. چند روز پيش نينا (مینا) جون لباس خوشگل تنم كرد و بهم گفت يه جايي كه سبز بود و ماهي هم داشت و يه چيزاي رنگي توش گذاشته بودن وايسم هي مي گفت بخند اما شكلك هايي كه در مياورد اصلا خنده دار نبود و من بيشتر تعجب مي كردم. بعد يهو يه نور زيادي اومد و خاله گفت بريم عكس انداختيم تموم شد بريم بازي....

مريض كه شده بودم مامان چند دفعه منو برد يه جايي كه سوزن بهم زدن و پاهام سوخت. خيلي گريه كردم. مامان با يه چيز بلندي بهم شربت مي داد. منم مي خوردم و بعضياش اونقدر خوشمزه بود كه باز هم مي خواستم اما هر چي مي گفتم بهم نمي داد. مامان خيلي مهربونه. هر دقيقه منو بوس مي كنه و مي گه بوسش كنم منم گاهي شيطوني مي كنمو لپشو گاز مي گيرم. مي گه آي و مي خنده....
كاشكي بابا زودتر بياد... مي خوام لباس نو بخرم. پارك برم بازي كنم اما حوصله ندارم. مامان منو برد پيش يه خانمي كه خيلي اسباب بازي داشت اونم منو نگاه مي كرد و باهام بازي مي كرد و شنيدم كه به مامان گفت به خاطر اين دوري افسرده شده! افسرده يعني چي؟ نمي دونم خوبه يا بد اما من حوصله بازي نداشتم.
دلم بابا رو مي خواد فقط بابا......بابا بيا....بابا بيا

3 نظرات:

ناشناس گفت...

امیدوارم زودتر سالم و سلامت برگرده آقا مسعود

ناشناس گفت...

بابا میاد. دیر و زودش با همه درد و سختی هایش فراموش می شود. درود بر شرف سید مسعود لواسانی و درود بر صبر و نجابت فاطمه خانم.

ناشناس گفت...

فاطمه جان عالی نوشتی
هنوز هم که بعد از این مدت می خونمشون دلم هری می ریزه و فکر می کنم شما دو تا چه روزهای سختی را پشت سر گذاشتین.
تو خیلی صبوری کردی ... بهت افتخار می کنم عزیزم