دوشنبه ۵ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

... و سرانجام ، متين در آغوش بابا

روز خوب آزادی بابا

مسعود اومد. مرخصي يك هفته ايه، اما انگار براي من آرزويي بود كه بيشتر دست نايافتني به نظر مي رسيد. «چه عشقي از تو مي گيره دل من» ! اين شعر اين روزها همه اش زير گوشمه!
ساعت 4 زنگ زد گفت تو اتوبان مدرس ام. وسط دفتر كارم جيغ زدم. جلوي نشر چشمه همديگرو ديديم و هر دو از اين دنيا انگار جدا شديم هنوز چهره لاغر و پر ريش اون لحظه اش جلوي چشممه. جوش هاي خشك شده روي صورتش زياد بود و لبخند پر حيجانش روي اون صورت از هر چيزي جالب!!!! تر بود. اين يك هفته انگار به سرعت برق و باد گذشت.

تمام لحظات با او بودنو ، ثانيه ثانيه اش رو در لحظات تنهاييم مي چينم تا پر بشه و جاي خالي باقي نمونه.
وقت رفتنش نبودم و رسيدم رفته بود و من مونده بودم و يه دنيا آوار درد..... موقع اومدنش هم نبودم! نتونسته بود زنگ بزنه و اونقدر سريع و بي خبر پيش رفت كه باورم نمي شد كه به جاي ديوار هاي اوين، از داخل اتومبيل در حال حركت در اتوبان سرسبز مدرسي زنگ مي زنه كه بارها بهم گفته بود آرزو داره يه بار ديگه ازش رد بشه.
اينكه با مسعود دنبال متين بريم برام شده بود يه خواب و خيال شيرين بود كه فكر نمي كردم اون روز بياد. فكر نمي كردم قدم هايي رو كه تنهايي برميدارم تا پسرمو ببرم خونه با قدم هاي پدرش همراه بشه و سه نفري با هم باشيم. شايد چيز ساده و پيش پا افتاده اي باشه، اما براي من حسرتي بود كه به دلم مونده بود.چقدر خوشحالم كه فعل گذشته به كار مي برم و اين تصورها عينيت پيدا كرد. اي كاش اين بار تبديل به يادگاري نشه و دوباره تنها نشيم.

اما از هرصحنه اي زيبا تر ديدار اين پدر و پسر بود! مربي هاي مهد هم همه با شعف و تعجب ، اين همراه جديد منو كه هميشه منتظر ديدنش بودند نگاه مي كردند.غزاله جون متين رو صدا كرد و وقتي اومد بيرون همه چشما بهش خيره بود كه ببينن چي كار مي كنه.
وقتي متين باباشو همراه من ديد اول مكث كرد و با تعجب نگاه كرد، بعد با خنده اي كه سرشار از بهت و ناباوري بود به طرف ما اومد و رفت بغل مسعود و جالب اينجاست كه به محض قرار گفتن تو آغوش باباش چنان خنده هايي (به قول ما مادرها الكي و سرخوش) سر مي داد كه همه ما كه حاضر بوديم گريه و خنده رو همزمان با هم بر چهره داشتيم از اين عكس العمل معصومانه ي از ته دل.با افتخار به ديگران نگاه مي كرد كه انگار مي گفت نگاه كنيد الان بغل بابامم.

اين چند روز متين خيلي شيرين زبوني مي كنه. به باباش مي گه «مسدو» و صبح ها كه مي خوايم بريم مهد كودك اسم باباشو مي گه و گريه مي كنه. بد جوري به مسعود وابسته شده و يك لحظه كه نمي بينش گريه مي كنه. خدا كنه اين ماجرا تموم بشه. اين اضطراب جدايي بچه مو از پا در مياره!
نگران متينم. خيلي نگرانشم. مسئول مهد كودكشون به مسعود توصيه كرده كه زياد به متين محبت نكنه و الا اين جدايي دوباره كه اميدوارم هرگز ديگه نياد!!! ممكنه به لكنت زبان و مشكلات شديد روحي در متين منجر بشه.
اين حرف نگراني منو صد برابر كرده چون اين بچه همين جوري هم دير به حرف افتاده و الان تازه داره رو قلتك مي افته.
نمي دونستم حسرت با هم بودن اينقدر درد آوره. كاش قدر اين با هم بودن هامونو بيشتر بدونيم... اي كاش!

نگراني من براي خود مسعود هم خيلي شديده. حال روحي و جسمي اش اصلا خوب نيست.چيز زيادي نمي تونه بخوره مثل گنجيشك غذا ميخوره!
همه اش سردرد داره و مي گه دكتر اوین گفته بايد بري سي تي ا سكن كني! ضعف جسماني شديد داره. از لحاظ روحي هم هنوز نمي تونه توي جمع قرار بگيره و فعال باشه.
حسابي گوشه گير شده و همه اش ساكته. مسعودي كه هميشه گرماي مجالس بود و ميوندار، حالا ساكته و درون گرا شده و با هر حرفي و در هر كلامي به زندان و خاطراتش بر ميگرده. نمي دونم اين دوران سخت آيا قراره تا آخر عمرش روي زندگيش سايه بندازه يا نه. فقط مي دونم اين افسردگي با خانواده درمان مي شه و من بايد حمايتش كنم.
اونقدر دوستش دارم كه آسون ترين كار برام همين حمايت عشقيه .

تمام اين لحظاتو در حافظه ام ثبت مي كنم. و باز با خودم مي خونم..... چه عشقي از تو مي گيره دل من!!!!

1 نظرات:

همیشه بهار گفت...

انشالله به زودی هر سه تاییتون بدون نگرانی از رفتن دوباره آقا مسعود در کنار هم شاد و خوشحال و البته آزاد زندگی کنین :) انشالله متین خان عزیز هم همیشه بخنده