.JPG)
یک سال و نیم گذشت؛ بالا و پائین زیاد داشت اما انگار سفر مریخ رفته بودم . سفری که کمتر کسی می ره اما همه هم می تونن برن. این مریخ برای هر کسی مخصوص خودشه و سیاره و زندگی جدیدی رو تجربه می کنه.
بیست و چند سال زندگی، تجربه اینهمه شادی و شگفتی خلقت و رشد و نمو را واضح و زیبا ندیده بودم. واقعا خارق العاده است. کوچولوی سه وجبی که کارش فقط گریه کردن و شیر خوردن بود، کم کم جلوی چشمان من بزرگ شد. با نگاه کنجکاوش همه جا و همه کس رو کنکاش می کرد ، آروم آروم از بی حرکتی و خوابیدن صبح تا شب حالا تبدیل شده به یه بچه با نمکی که خنده هاش تا اعماق وجودم رو شاد می کنه.
روزها رو اول می شماردم. کی دو ماهه می شه؟ کی چهار ماهه می شه؟ کی باید واکسنش رو بزنم؟ وزنش چقدر زیاد شده؟ و نگرانیهایی از این دست که لحظه های با او بودن رو برام با یک اضطراب و تشویش درونی توام می کرد.
اونقدر این رشد خارق العاده و شگفت انگیز بود که به جای لذت بردن از تغییرات همان لحظه، منتظر تغییرات بعدی بودم، فکر می کردم که تغییرات بعدی خیلی غیر منتظره و عجیب تره، در حالی که همون لحظه ای که در حال گذره خودش خیلی زیباست.
تا خوابیده بود، منتظر بودم کی می نشینه، وقتی تونست بنشینه ، با خودم می گفتم کی سینه خیز می ره که حرکت کنه، خلاصه ، غافل از حال و شادی لحظه ها، به انتظار آینده، اینهمه تغییر و شگفتی روگذروندم.
حالا با تمام وجودم به قدم هایی که برمیداره و ازاین طرف به اون طرف میدوه نگاه می کنم و انگار هر بار که قدمی روی زمین برمیداره لحظه تولدش دوباره برام زنده می شه و هر لحظه این یک سال و نیم گذشته رو مرور می کنم.
چه عشقی می کنم وقتی لبای خوشگلشو آروم روی لپم می گذاره و منو می بوسه.
چه کیفی داره وقتی تو بغلم می نشینه و براش کتاب می خونم و او با هیجان جیغ می کشه و یا با کنجکاوی می خواد ورق بزنه و ببینه تو صفحه بعد چیه.
چه لذتی داره وقتی موقع شیر خوردن با اون چشمای معصومش بهم زل می زنه و با دستای کوچیکش با لبای من بازی کنه یا موهامو جا به جا کنه.
چقدر جالبه که وقتی شلوارشو درمی آرم سریع می ره دم در دستشویی و فکر می کنه می خوام بشورمش.
چه خوشمزه است وقتی شیرینی دهنش می گذارم و بعد از یکی دو لقمه دستمو کنار می زنه و با دستای خوشگلش اشاره می کنه به دهن من که یعنی حالا شما بخور، این شیرینی تو دنیا لنگه نداره؛ شیرین ترین شیرینی دنیاست.
یک عشق ساده، یه ازدواج ساده، یه دعای ساده تو کربلا (که خدایا بهشون یه پسر خوشگل بده)، یه موجود فضایی ناشناخته در درون من، و...
و به همین سادگی شدم مادر، و عشق ساده زندگیم شد پدر......
و به همین سادگی ، شگفت انگیز ترین و دست نایافتنی ترین آرزوهام به وقوع پیوست. خانواده کوچک خوشبخت من شکل گرفت و حالا لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه زندگی رو می بلعم و با شادی فراوون با خنده های پسرم می خندم و با خستگی های همسرم بالنده می شم که آره این انسانی کاملیه که روزبه روز کامل ترمی شه و این عشق ماست که او را خسته و با امید به کلبه کوچک عشقش بر می گردونه.
مگه شیرین تر ازاین لحظه هم هست:
بابا اسب شده و پسر سوارشه و صدای غش غش خنده هردو به هواست،
بابا چهار دست و پا راه می ره و از خودش صداهای عجیب و بلند در می اره و می گه الان می گیرمت و پسر با جیغ و خنده از تو اتاق بیرون می دوه و پا به فرار می گذاره. یکمی که دور می شه می ایسته و به عقب نگاه می کنه که ببینه هنوز بابا داره دنبالش می کنه یا نه، و باز با صدای غرش بابا جیغ می کشه و فرار می کنه.
بابا پسر ور رو کولش گرفته و دور اتاق می چرخونه و پسر هم سرش گیج می ره و بعد از کمی خنده، هاج و واج به بالای سرش نگاه می کنه .
و در آخر بابا و پسر می رن تو اتاق و بعد از چند وقت بازی دیگه صداشون نمیاد و وقتی تو می ری تو اتاق تا براشون شیر و شیرینی ببری تا خستگیشون در بره می بینی دوتایی تو بغل هم آروم خوابشون برده.
اون لحظه است که هیچ آرامشی رو با دیدن این صحنه برابر نمی بینی و هیچ عشقی بالاتر از این نیست که عزیز ترین کسانت رو آرام و با لبخند در آغوش خواب ببینیی.
آره؛ این خود زندگیه، خود خود خوشبختی ...
وقتی با خستگی از یک روز کاری پر مشغله، به پشت سرت نگاه می کنی و پستی و بلندی های زندگی رو مرور می کنی، و حالا نتیجه صبر خودت و زندگی رو می بینی و با تمامی وجودت حس می کنی که صبر زندگی از تو بیشتر بوده و اونهمه توقع رو آروم آروم به تو داده و اگر ازش نمی خواستی نمیداد، این لحظه است که سرشار از شکر می شی.
شکر از خدای قادر متعال، او که از رگ گردن به من و تو نزدیک تره و از خودمون بهتر می دونه که چی برامون بهتره.
شکرت خدا شکرت. برای همه چیز و همه این نعمت ها.