Sunday، May 17، 2009

وقتی فرزند می گوید«بابا»

شب ها تا دیر وقت بیدارم.
امشب که برای خداحافظی با همسرم و پسرم که زودتر به خواب می روند، رفتم بعد از بوسیدن پسرم او دست هایش را باز کرد و گفت :
«بابا.. بـاااااااااااابا...»
متین یک سال و 9 ماه تمام دارد و شاید به نسبت دیگر هم سالان اش شاید دیر تر هم به حرف آمده باشد.
اما هنوز به درستی «مامان» را ادا نمی کند.
شیرین ترین بخش از "تجربه پدری کردن" همین زمانی است که فرزند می گوید : «بابا»
از این پس تجربه بابایی کردن آغاز می شود.
دوستی می گفت: یک زمان آنقدر بگوید بابا که حوصله ات سر برود.

Friday، February 20، 2009

شادی واقعی

یک سال و نیم گذشت؛ بالا و پائین زیاد داشت اما انگار سفر مریخ رفته بودم . سفری که کمتر کسی می ره اما همه هم می تونن برن. این مریخ برای هر کسی مخصوص خودشه و سیاره و زندگی جدیدی رو تجربه می کنه.
بیست و چند سال زندگی، تجربه اینهمه شادی و شگفتی خلقت و رشد و نمو را واضح و زیبا ندیده بودم. واقعا خارق العاده است. کوچولوی سه وجبی که کارش فقط گریه کردن و شیر خوردن بود، کم کم جلوی چشمان من بزرگ شد. با نگاه کنجکاوش همه جا و همه کس رو کنکاش می کرد ، آروم آروم از بی حرکتی و خوابیدن صبح تا شب حالا تبدیل شده به یه بچه با نمکی که خنده هاش تا اعماق وجودم رو شاد می کنه.
روزها رو اول می شماردم. کی دو ماهه می شه؟ کی چهار ماهه می شه؟ کی باید واکسنش رو بزنم؟ وزنش چقدر زیاد شده؟ و نگرانیهایی از این دست که لحظه های با او بودن رو برام با یک اضطراب و تشویش درونی توام می کرد.
اونقدر این رشد خارق العاده و شگفت انگیز بود که به جای لذت بردن از تغییرات همان لحظه، منتظر تغییرات بعدی بودم، فکر می کردم که تغییرات بعدی خیلی غیر منتظره و عجیب تره، در حالی که همون لحظه ای که در حال گذره خودش خیلی زیباست.
تا خوابیده بود، منتظر بودم کی می نشینه، وقتی تونست بنشینه ، با خودم می گفتم کی سینه خیز می ره که حرکت کنه، خلاصه ، غافل از حال و شادی لحظه ها، به انتظار آینده، اینهمه تغییر و شگفتی روگذروندم.
حالا با تمام وجودم به قدم هایی که برمیداره و ازاین طرف به اون طرف میدوه نگاه می کنم و انگار هر بار که قدمی روی زمین برمیداره لحظه تولدش دوباره برام زنده می شه و هر لحظه این یک سال و نیم گذشته رو مرور می کنم.
چه عشقی می کنم وقتی لبای خوشگلشو آروم روی لپم می گذاره و منو می بوسه.
چه کیفی داره وقتی تو بغلم می نشینه و براش کتاب می خونم و او با هیجان جیغ می کشه و یا با کنجکاوی می خواد ورق بزنه و ببینه تو صفحه بعد چیه.
چه لذتی داره وقتی موقع شیر خوردن با اون چشمای معصومش بهم زل می زنه و با دستای کوچیکش با لبای من بازی کنه یا موهامو جا به جا کنه.
چقدر جالبه که وقتی شلوارشو درمی آرم سریع می ره دم در دستشویی و فکر می کنه می خوام بشورمش.
چه خوشمزه است وقتی شیرینی دهنش می گذارم و بعد از یکی دو لقمه دستمو کنار می زنه و با دستای خوشگلش اشاره می کنه به دهن من که یعنی حالا شما بخور، این شیرینی تو دنیا لنگه نداره؛ شیرین ترین شیرینی دنیاست.
یک عشق ساده، یه ازدواج ساده، یه دعای ساده تو کربلا (که خدایا بهشون یه پسر خوشگل بده)، یه موجود فضایی ناشناخته در درون من، و...
و به همین سادگی شدم مادر، و عشق ساده زندگیم شد پدر......
و به همین سادگی ، شگفت انگیز ترین و دست نایافتنی ترین آرزوهام به وقوع پیوست. خانواده کوچک خوشبخت من شکل گرفت و حالا لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه زندگی رو می بلعم و با شادی فراوون با خنده های پسرم می خندم و با خستگی های همسرم بالنده می شم که آره این انسانی کاملیه که روزبه روز کامل ترمی شه و این عشق ماست که او را خسته و با امید به کلبه کوچک عشقش بر می گردونه.
مگه شیرین تر ازاین لحظه هم هست:
بابا اسب شده و پسر سوارشه و صدای غش غش خنده هردو به هواست،
بابا چهار دست و پا راه می ره و از خودش صداهای عجیب و بلند در می اره و می گه الان می گیرمت و پسر با جیغ و خنده از تو اتاق بیرون می دوه و پا به فرار می گذاره. یکمی که دور می شه می ایسته و به عقب نگاه می کنه که ببینه هنوز بابا داره دنبالش می کنه یا نه، و باز با صدای غرش بابا جیغ می کشه و فرار می کنه.
بابا پسر ور رو کولش گرفته و دور اتاق می چرخونه و پسر هم سرش گیج می ره و بعد از کمی خنده، هاج و واج به بالای سرش نگاه می کنه .
و در آخر بابا و پسر می رن تو اتاق و بعد از چند وقت بازی دیگه صداشون نمیاد و وقتی تو می ری تو اتاق تا براشون شیر و شیرینی ببری تا خستگیشون در بره می بینی دوتایی تو بغل هم آروم خوابشون برده.
اون لحظه است که هیچ آرامشی رو با دیدن این صحنه برابر نمی بینی و هیچ عشقی بالاتر از این نیست که عزیز ترین کسانت رو آرام و با لبخند در آغوش خواب ببینیی.
آره؛ این خود زندگیه، خود خود خوشبختی ...
وقتی با خستگی از یک روز کاری پر مشغله، به پشت سرت نگاه می کنی و پستی و بلندی های زندگی رو مرور می کنی، و حالا نتیجه صبر خودت و زندگی رو می بینی و با تمامی وجودت حس می کنی که صبر زندگی از تو بیشتر بوده و اونهمه توقع رو آروم آروم به تو داده و اگر ازش نمی خواستی نمیداد، این لحظه است که سرشار از شکر می شی.
شکر از خدای قادر متعال، او که از رگ گردن به من و تو نزدیک تره و از خودمون بهتر می دونه که چی برامون بهتره.
شکرت خدا شکرت. برای همه چیز و همه این نعمت ها.

Tuesday، April 15، 2008


Wednesday، April 9، 2008

آشنايي با مجموعه كتابهاي فرزند پروري


در روزهاي عيد كه فرصتي براي مطالعه دست داد مجموعه كتابهايي با عنوان "فرزند پروري " از نشر قدياني را كه براي پدرو مادرهاي جوان به زباني ساده نوشه شده است را برداشتم و خواندم.

اين كتابها با جملاتي ساده مفاهيم مربوط به نگهداري و مراقبت از بچه را به شكلي كه فراموش نشود بازگو مي كند.

Wednesday، February 6، 2008

مي چرخم و مي گردم و مي نوشم از اين جام...

مهمان داشتيم و برق خانه قطع شده بود، كساني ديگر هم پشت در مانده بودند؛ بنده خداها كلي به دركوبيدند تا ما را از رسيدن خود با خبركند.
در اتاق اما شورو شوق ديگري برپا شده بود كه اجازه نمي‌داد صدا به صدا برسد.
متين كوچولو راروي پتو گذاشته بودند روي زمين و قربانش بروم با بلند كردن پاهايش و گرفتن سرانگشتان پايش با دست به پهلو چرخيد وبه شكم روي زمين قرار گرفت.
اين اتفاق موجي از شوروشعف را در خانه ما به راه انداخت. همسرم، خاله مسعوده‌اش، خاله‌هاي سيد متين وباجناقم هر كدام به شكلي شادي خود را نشان دادند.
خاله نرگس؛ كوچكترين خاله سيدمتين كه تا چندي پيش حضور او در ميهماني‌ها و شيرين زباني‌هايش سرگرم‌مان مي كرد متين را از روي زمين بلند كرد و چند تا ماچ آبدارازش گرفت.
برق رفته بود و خانه ما در تاريكي غروب نور كم سوي شمع‌ها روشن مي كرد و من به ياد اين شعر از مولانا افتادم كه مي‌فرمايد:
مي‌چرخم و مي‌گردم و مي‌نوشم از اين جام
بـي ‌خود شـده از خويشم و از گـردش ايـام

يك روز تاريخي براي متين كوچولو

ديشب يه خاطره به يادماندني و شيرين براي ما و سيد متين شكل گرفت. از دو سه هفته پيش دكتر خوش نيت به ما گفته بود كه با وجود اينكه سيد متين هنوز وارد شش ماهگي نشده است اما مي‌توانيم دادن غذاي به او را شروع كنيم. به اين ترتيب ما طي مراسمي آئيني نخستين لعاب برنج را براي متين كوچولوآماده كرديم و بعد از صاف كردن به او داديم.
متين با كمال علاقه آميخته به تعجب و ميل اين غذاي جديد را خورد و خدا را شكر مشكلي برايش پيش نيامد.
در اين لحظات من خيلي به وجد آمده بودم و غبطه خوردم كه چرا دوربين فيلمبرداي دم دستم نبود كه اين لحظه تاريخي را شكار كنم.افسوس...
اون موقع با خودم مي گفتم يه روز هم من وقتي خردسال بودم خوردن لعاب برنج را آغاز كردم و پدر و مادرم چنين حسي داشتند.
من از هفته قبل از اين محصولات و فرآورده‌هاي نستله را كه براي نوزادان توليد شده خريده بودم كه دكتر خوش نيت توصيه كرد ندهيم به سيد متين و بهتر است اولين خوراكي‌هاي متين كوچولو را خودمان در منزل تهيه كنيم.

Wednesday، September 5، 2007

این روزها که به دلیل بیکاری زمان بیشتری را درخانه هستم فرصت درک لحظاتی را با پسرم دارم که تاکنون آن را تجربه نکرده ام



Sunday، September 2، 2007

تصاویر سید متین

تصاویر سید متین را به صورت نامرتب اسلاید کردم این تصاویر از بد تولد تا روز سیزدهم زندگی وی را شامل می شود
به امید سلامتی اش

Thursday، August 16، 2007

برای نور چشم عزیزم سید متین لواسانی



میلاد یکی کودک شکفتن گلی را ماند
چیزی نادر به زندگی آغاز می کند
با شادی و اندکی درد
روزانه به گونه ای نمایان بر می بالد
گویی که نادره نخستین است و نادره آخرین


چیدن سپیده دم - مارگوت بیگل - احمد شاملو